درباره وبلاگ ![]() عشق یعنی اشک توبه در قنوت خواندنش با نام غفار الذنوب عشق یعنی چشمها هم در رکوع شرمگین از نام ستار العیوب عشق یعنی سر سجود و دل سجود ذکر یا رب یا رب از عمق وجود . . . ----------------------------------- یارب ز تو دل به هرکه بستم توبه بی یاد تو هرکجا نشستم توبه صدبار شکستم و ببستم توبه زین توبه که صدبار شکستم توبه ----------------------------------- به شهرعاشقانه ی ماخوش اومدین ماسعی می کنیم بهترین مطالب رو ازخدا.ازآرامش.ازعاشقی براتون بزاریم ممنون ازخوبیتون موضوعات آخرین مطالب پيوندها ازتبادل لینک باشهرعاشقی سپاسگذاریم نويسندگان |
شهرعاشقی
هرچی دل تنگت بخواد
دو شنبه 20 تير 1390برچسب:داستان پينوكيو, :: 10:58 بعد از ظهر :: نويسنده : عاشق
رئيس عروسك گردانها كه مرد شيطان صفتي بود با ديدن پينوكيو به او قول داد كه او را معروف كند و پينوكيو با خوشحالي به صحنه نمايش رفته و شروع به رقصيدن و سرگرم نمودن حاضرين كرد اما بعد از نمايش عروسك گردان بد جنس پينوكيو را در يك قفس زنداني نمود . شب هنگام پري مهربان پيدا شد و به پينوكيو گفت : كه چرا به مدرسه نرفته است .
پينوكيو به پري دروغ گفت و گفت كه او را دزديده اند و به اينجا آورده اند ناگهان بيني پينوكيو شروع به د راز شدن كرد . پري به او لبخندي زد و گفت : پينوكيو تاوقتي كه دروغ بگويي بيني تو همچنان دراز مي شود . بالاخره پينوكيو به پري راستش را گفت و بيني اش به جاي اولش برگشت . پري به پينوكيو گفت : اين بار تو را مي بخشم . اما اين آخرين بار است و يادت باشد تا پسر خوبي نباشي هميشه يك عروسك چوبي باقي مي ماني و تبديل به يك بچه واقعي نمي شوي .
روز بعد پينوكيو در راه رفتن به مدرسه دليجاني را كه پر از بچه هاي شاد و شيطان بود ديد كه تعداد زيادي الاغ غمگين آن را مي كشيدند و راننده دليجان به پينوكيو گفت : با ما به شهر اسباب بازي ها و شادي ها بيا . و از صبح تا شب بازي كن و شاد باش . پينوكيو با ديدن آن همه بچه هاي شاد و شنيدن اين پيشنهاد وسوسه شد و هر چه قدر جيميني سعي كرد او را منصرف كرد او راد منصرف كند فايده نكرد
پينوكيو سوار دليجان شده و با آنها به شهر اسباب بازي ها رفت . او و بقيه پسر بچه ها آنقدر سرگرم بازي و شادي بودند كه متوجه اتفاقات اطراف خود نمي شدند . تمام بچه ها در آخر شب كم كم تبديل به الاغ مي شدند . گوشهاي آنها دراز شده و دم در مي آوردند . جيميني و پينوكيو بعد از فهميدن اين موضوعاز آن سرزمين پا به فرار گذاشتند اما وقتي پينوكيو به خانه برگشت ژپتو را آنجا نديد
خيلي نگران شد كبوتر كوچكي كه روي درخت حياط خانه ژپتو لانه داشت به پينوكيو گفت : كه ژپتو براي پيدا كردن او به دريا رفته است . پينوكيو ناراحت و نگران بلافاصله قايقي ساخت وبه دريا رفت . ژپتو پير كه در دريا توسط يك نهنگ بزرگ بلعيده شده بود در شكم نهنگ زنداني بود و پينوكيو هم در رديا توسط همان نهنگ بلعيده شد . آنها در شكم نهنگ يكديگر را يافتند .
ژپتو از ديدن پينوكيو خوشحال شد و شروع به شاداماني كرد . پينوكيو هم از ديدن ژپتو بسيار خوشحال و شاد شد ولي آنها در شكم نهنگ گير افتاده بودند . تا اينكه پينوكيو فكري به خاطرش رسيد . او شروع به روشن كردن آتش كرد و دود آنرا با لباسش به سمت بيني نهنگ فرستاد . اين كار باعث عطسه نهنگ گرديده و آنها به بيرون از دهان او پرت شدند و بالاخره پينوكيو و ژپتو از شكم نهنگ نجات يافتند و موجهاي دريا آنها را به طرف ساحل آورد .
اماپينوكيو زنده به نظر نمي رسيد و از پشت بر روي شنهاي ساحل افتاده بود . ژپتو با چشم گريان پينوكيو را بغل كرده و در تخت خواباند و سپس رو به آن كرده گريه كنان گفت : پسرم تو به خاطر من جان خود را به خطر انداختي تا مرا نجات دهي و اكنون ديگر زنده نيستي . ناگهان پري مهربان ظاهر شد
و رو به عروسك چوبي كه بي جان افتاده بود كرده و گفت : پينوكيو تو پسر خوبي بودي ، راستگو ، مهربان و فداكار و حالا آرزوي ژپتو برآورده شده و تو تبديل به يك پسر بچه واقعي مي شوي . بيدار شو . پينوكيو چشمهايش را باز كرد و ديد كه تبديل به يك پسر بچه واقعي شده است . ژپتو با ديدن اين منظره بسيار خوشحال شد و اشك در چشمهايش حلقه زد و پينوكيو را بغل كرفت . از آن به بعد پينوكيو و ژپتو سالها با هم به خوبي زندگي كردند نظرات شما عزیزان:
|
|||
![]() |