
روزی مردی برای نماز صبح از خانه خارج شد به نزدیکی مسجد که رسید پایش به سنگی برخورد کرد و بر زمین افتاد پیرمرد راه آمده را باز شت تا لباس های خود را که خاکی شده بود عوض کند باری دیگر راهی مسجد شد ودر مکانی که نزدیکی مسجد بود به زمین خورد این بار هم دوبره راهی خانه شد تا لباسی تمیز برای ورود به مسجد بپوشد برای بار سوم که به طرف مسجد حرکت می کرد نردی چراغ به دست را دید که چراغش راه را رئشن کرده بود با ـآن مرد راهی مسجد شد وقتی به در مسجد که رسیدند پیرمرد به مر گفت که برای نماز داخل مسجد شود اما مرد گفت ای پدر من شیطانم بار اول که به مسجد می امدی تو را بر زمین انداختم تا به خاطر لباس های کثیفت از رفتن به مسجد منصرف شوی اما تو این چنین نکردی بار اول که به خانه برگشتی خدا گناهان خودت را وبار دوم گناهان اهلبیت و دوستانت را بخشید ترسیدم این بار گناهان دهکده تان را ببخشد که خود چراغ آوردم تا بر زمین نخوری!
نظرات شما عزیزان: